صفحه اصلی درباره ما::ارتباط با ما
.
 
Skip Navigation Links
.
امکان عضويت براي تمام مخاطبان به عنوان خبرنگار افتخاري در سايت باشگاه خبرنگاران افتخاري آريا فراهم شد. خوانندگان محترم خبرگزاري آريا مي توانند با عضويت در باشگاه خبرنگاران افتخاري خبرگزاري آريا، اخبار خود را براي ما ارسال نمايند تا پس از بررسي و تاييد به نام ارسال کننده در سايت باشگاه منتشر شود.
متن مقاله

نگاهي به سينماي کيارستمي/يادداشتي به ياد استاد کيارستمي فرستنده:
نویسنده: نادر نينوايي
مترجم:
ارسال کننده: نادر نينوايي
9 آبان 1395
نادر نينوايي- نام کيارستمي را براي اولين بار حدود چهار سال پيش شنيدم وقتي در  دوره ليسانس براي درس"ارتباطات تصويري" مجبور بودم آثار سينمايي يک سينماگر مولف را به عنوان پروژه آخر ترم، بررسي کنم. پيشنهاد اول استادم براي بررسي يک چنين سينماگري در درجه اول عباس کيارستمي بود که از نظر او تواناترين کارگردان "هنري ساز" سينماي ايران بود.

گرچه پيش از اين "فيلم خانه دوست کجاست؟" را از تلويزيون ديده بودم اما نمي دانستم اين فيلم ساخته کيارستمي است و شناختي از او نداشتم. اما همين که يک دو اثر کيارستمي مثل "کلوزآپ" و"زندگي و ديگر هيچ" را ديدم متوجه شدم که با توجه به علاقه ام به سينما مي بايست تمام آثار او را ببينم و همين کار را هم کردم.
آنچه در پي مي خوانيد حاصل آن پروژه آخر ترم است که سعي کرده ام به احترام درگذشت عباس کيارستمي عزيز به عنوان اداي ديني به اين سينماگر بزرگ، مولف و صاحب امضاي سينماي ايران تقديم او کنم.

سينماي کيارستمي کسالت بار يا هنري
کيارستمي فيلمسازي است که هم طرفداراني پر و پا قرص دارد و هم منتقداني سرسخت.اما اين دو گانگي از کجا ناشي مي شود؟ چه عواملي فيلم هاي او را براي طرفدارانش تا اين حد خواستني و دوست داشتني کرده و چه عواملي فيلم هايش را براي منتقدينش و بسياري از مردم عادي کسالت بار و خسته کننده کرده است؟
 اگر بخواهيم نگاهي به عواملي که فيلم هاي کيارستمي را براي طرفدارانش دوست داشتني کرده داشته باشيم بايد تمرکزمان را روي فيلم هاي(1.خانه ي دوست کجاست؟-2. زندگي و ديگر هيچ -3. زير درختان زيتون)-که نقاط مشترک زيادي با يکديگر دارند- ، فيلم "طعم گيلاس " و فيلم "کلوزآپ"  بگذاريم؛ نقطه مشترک تمام اين فيلم ها اين است که لحن داستاني روايت در آنها پر رنگتر است.
 
سه فيلم "خانه ي دوست کجاست؟" و "باد ما را خواهد برد" و "زير درختان زيتون" نقاط  مشترک زيادي با يکديگر دارند وبرخي اين سه فيلم را از اين جهت يک سه گانه از اين فيلم ساز به شمار آورده اند. فيلم "خانه ي دوست کجاست"  در ده کوکه فيلمبرداري شده است. دهي که در فيلم هاي "زندگي و ديگر هيج " و " زير درختان زيتون"هم داستان شان در آنجا اتفاق مي افتد. مسير مارپيچ جاده ده کوکه به ده پشته در هر سه فيلم به نمايش در  مي آيد. به علاوه ديالوگ نقش پدر با پسر جوان تازه داماد در "زندگي و ديگر هيچ " قسمتي از فيلم "زير درختان زيتون" نيز هست.در حقيقت با اين سکانس مشترک، کيارستمي اين دو فيلم را به هم پيوند داده است.
 
 فيلم "خانه ي دوست کجاست"
 "خانه ي دوست کجاست" روايت پسر بچه اي بنام احمد است که به اشتباه دفتر مشق همکلاسي اش(نعمت زاده) را با خود به خانه  مي برد. احمد آدرس خانه ي نعمت زاده را نمي داند .فقط مي داند که دهي که خانه ي نعمت زاده در آن واقع شده نامش پشته است.پس خودش به تنهايي ده خودشان را ترک کرده و بدنبال خانه ي دوستش راهي ده پشته محل سکونت نعمت زاده مي شود. علي رغم تمام تلاش ها و جستجوهاي احمد او خانه ي نعمت زاده را نمي يابد اما پيرمردي به او يک شاخه گل مي دهد که احمد آنرا لاي دفتر نعمت زاده مي گذارد. آخر شب احمد به تنهايي مشق خودش ونعمت زاده را مي نويسد. فردا وقتي احمد سر کلاس مي رود چشمانش گواه بي خوابي شب قبل اوست و دستانش از مداد سياه شده است.او دفتر نعمت زاده را به او مي دهد و سرجايش مي نشيند.وقتي نعمت زاده دفترش را باز مي کند تا معلمش مشق شب قبلش را که احمد نوشته خط بزند گل را مي بيند و با همين صحنه فيلم تمام مي شود.
کيا رستمي در اين فيلم معصوميت کودکانه،مشکلات زندگي کودکان در ده و طبيعت زيباي منطقه را به خوبي نشان داده است. کودکاني که در اين فيلم بازي کرده اند همه خود شاگرد دبستاني اند و از اهالي همين ده هم هستند و در حقيقت دارند نقش زندگي خود را بازي مي کنند و همين باعث شده که نقش خود را در فيلم به طبيعي ترين شکل بازي کنند و به لحاظ گويش و لهجه هم با مردم اين ده سازگاري داشته باشند و اين يکي از نقاط درخشان اين فيلم است.
گلي که احمد لاي دفتر نعمت زاده هم مي گذارد درست موازي با محبت و مسوليت شناسي است که او در دنياي کودکانه اش به همکلاسي اش داشته و تمثيلي زيبا از اين محبت را به بيننده منتقل مي کند. يعني در اين فيلم تمثيل و طبيعت و لهجه و سادگي زندگي روستايي همه و همه براي بيان معصوميت کودکانه و دنياي پر محبت کودک توسط فيلمساز به خدمت گرفته مي شوند.در حقيقت کيا رستمي در اين فيلم با استفاده از فرم و شکلي متناسب با محتواي فيلمش، به بهترين شکل مفهوم مورد نظر خود را به بيننده منتقل مي کند.
کوتاه سخن اينکه در "خانه ي دوست کجاست " فرم و محتوا با هم همخواني دارند وهمين علت موفقيت و خوب از کار در آمدن اين فيلم است.
نکته ي ديگري که اين فيلم را به يکي از فيلم هاي قوي کيارستمي تبديل کرده داشتن موضوعي مشخص است و فيلمنامه اي قوي که اين فيلم از آن برخوردار است. استفاده از کشش،هيجان و گره هاي داستاني که در فيلم هاي ديگر او کمتر وجود دارد يا حتي بعضا در فيلمي مثل 10 بسيار کمرنگ شده است(که در ادامه به آن اشاره خواهم کرد)از ديگر دلايل موفقيت اين فيلم است.
 
فيلم "زندگي و ديگر هيچ"
    فيلم "زندگي و ديگر هيچ " ساخته ي ديگر عباس کيارستمي است. علي رغم تمام نقاط قوت،اين فيلم از مشکل ضعف فيلمنامه رنج مي برد.
 اين فيلم درباره ي پدري است که در کار فيلم سازي است و در کار ساخت فيلم "خانه ي دوست کجاست؟" دخيل بوده و بخاطر زلزله رودبار نگران حال هنر پيشگاني است که در اين فيلم بازي کرده اند و مي خواهد از سلامت آنان با خبر شود پس با پسر کوچکش به ده کوکه که فيلم "خانه ي دوست کجاست"در آن فيلمبرداري شده سفر مي کند و در طول سفر متوجه مي شود که با وجود ويراني هاي فراوان و قرباني هاي بسيار  تمام هنر پيشگان فيلم سالم اند و علاوه بر اين هنوز شوق زندگي و زيستن در اين منطقه جريان دارد.
 در مسير رودبار پسر به کارخانه سيمان اشاره مي کند و از پدر مي پرسد اين چيست. پدر مي گويد کارخانه سيمان است و با سيمان خانه مي سازند. پسر مي پرسد: خانه هاي رودباري ها را هم با سيمان مي سازند؟ و پدر مي گويد خير.
خانه هاي تهراني ها با سيمان ساخته شده اما خانه هاي رودباري ها کاهگلي است و فرو مي ريزد سيمان سفت است و نمي ريزد.فيلمساز با ابن ديالوگ تفاوت،بي عدالتي و نا برابري را بين زندگي شهر نشينان و روستا نشينان به خوبي نشان مي دهد.
 در يک پلان دوربين آن سمت کوه است و از ماشين پدر و پسر(شخصيت هاي اصلي فيلم)در يک پلان باز و وسيع و از دور فيلمبرداري کرده اما با صدابرداري نزديک. با اين شگرد فيلمساز، شکاف ها و گسل هايي عميقي که در اثر زلزله در کوه ايجاد شده را به زيبايي به نمايش در مي آورد. در واقع اين نما قدرت زلزله و عمق فاجعه ي زلزله را بي آنکه حرفي زده شود به خوبي پيش چشم بيننده به تصوير مي کشد.
 زلزله هنگامي رخ داده که در تهران همه فوتبال آرژانتين-اسکاتلند را تماشا مي کردند.
ديالوگ هاي مسخره ي بچه ها در مورد فينال جام جهاني و اينکه چه کسي به فينال مي رسد در طول فيلم موازي با جريان داستان حرکت مي کند و بيهودگي فوتبالي را که همه حتي خود زلزله زده ها را به اوبژه تبديل کرده را به نمايش مي گذارد.همين امر از سويي ديگر بياني از اين حقيقت است که با تمام سختي ها و بدبختي ها، باز زندگي ادامه دارد و حتي بعد از زلزله و از دست دادن عزيزان حتي همين داغداران زلزله زده هم شوق دارند براي ديدن يک مسابقه ي فوتبال و با آن خوش مي شوند.
اينکه پسربچه در بين تمام شلوغي ها،مرگ ها و خرابي هاي زلزله نوشابه مي خواهد نيز گوياي دنياي کودکانه و ساده انگاري است که هيچ چيز را سخت نمي گيرد و دغدغه هاي کودکانه ي خود را دارد و ياد آور اميد زندگي است که در هر شرايطي در کودکان زنده است. حالا چه با يک نوشابه يا چه يک مسابقه فوتبال.
 در ميان خانه هاي خرابه ده يک خانه ي کاهگلي حتي گلدان هاي روي طاقچه اش نشکسته اند و خانه ي ديگر تنها در پشتي اش ريخته و منظره ي زيباي درختان زيتون پشت خانه گويي اين در ويرانه را از روزني به بهشت پيوند داده است.
شخصيت اصلي فيلم(پدر)هم، از اين مناظر تحت تاثر قرار مي گيرد.هنگامي که او اين صحنه ها را مي بيند موسيقي اميد بخشي پخش مي شود که انگار مي خواهد تحت تاثير قرار گرفتن او را به زيبايي و اين صحنه هاي خارق العاده نشان دهد.
 در  نماي باز انتهاي فيلم،دوربين شيبي را که بايد پدر با ماشين رنو بالا برود نمايش مي دهد. وقتي او مي خواهد سربالايي را بالا برود مردي از او مي خواهد او را بالا ببرد اما او چون مي خواهد ماشين شتاب داشته باشد که متوقف نشود نمي ايستد اما موفق نمي شود از کوه بالا برود و همان مرد به کمکش مي آيد و او نيز مرد را با ماشين بالاي سربالايي مي برد.کيارستمي مي خواهد بگويد آدم ها با هم از پس مشکلات بر مي آيند، و تنهايي نمي شود. چه مشکل يک سربالايي باشد و چه يک مرگ دست جمعي در زلزله.
 علي رغم تمام نکات مثبتي که در اين فيلم به آنها اشاره شد اين فيلم موضوع داستاني مشخصي ندارد و روايت آن هم از کشش لازم برخوردار نيست و همين فيلم را براي مخاطب کسل کننده مي کند. در ادامه در نقدي که به فيلم10 خواهم داشت به اين موضوع باز خواهم گشت و اکنون به همين مختصر اکتفا مي کنم.
 
فيلم "زير درختان زيتون"
 
فيلم"زير درختان زيتون" روايتي است که در آن محمد علي کشاورز نقش کارگرداني را بازي مي کند که مي خواهد در ده کوکه از بين دختران يک مدرسه يک نفر را براي يکي از نقش هاي فيلمش انتخاب کند.او دختري به نام طاهره را براي نقش مورد نظر خود انتخاب مي کند اما انتخاب يک کارگر محلي براي نقش مقابل طاهره مشکل ساز مي شود.ماجرا از اين قرار يوده که اين کارگراز قبل طاهره را مي خواسته اما وقتي به خواستگاري او مي رود خانواده طاهره با اين ازدواج موافقت نمي کنند؛بعد هم که زلزله مي شود و طاهره خانواده ي خود را از دست مي دهد. بعد از کش و قوس هاي فراوان طاهره قبول مي کند که مقابل حسين(خواستگار سابقش)نقشش را بازي کند.پس از اتمام فيلمبرداري طاهره پاي پياده به خانه ميرود و حسين بدنبال او راه مي افتد و بار ديگر از او خواستگاري مي کند اما هر چه حسين اصرار مي کند که طاهره پاسخ پيشنهادش را بدهد او هيچ نمي گويد.
از اينجا به بعد هيچ ديالوگي بوجود نمي آيد و دوربين تنها در يک نماي باز آنها را نشان مي دهد. در انتهاي فيلم هر دو(طاهره و حسين) در يک فاصله ي دور از دوربين به هم مي رسند و طاهره جواب حسين را مي دهد و حسين شادي کنان مسير را باز مي گردد و زير درختان زيتون فيلم با نشان دادن بارقه ي اميدي در بين تصويري که از تلخي از دست رفتگان حادثه زلزله در طول فيلم نشان داده شده به پايان مي رسد.
 کيارستمي در اين فيلم سعي داشته با يکسري ديالوگ ها برخي از معضلات فرهنگي و اجتماعي را به بيننده انتقال دهد.آنچه که گاهي در جريان فيلم به خوبي صورت پذيرفته و گاهي حالت شعاري گرفته است.
 اول آنکه در قسمتي از فيلم طاهره مي گويد با سوادها که لباس محلي نمي پوشند..پيرها مي پوشند يا کولي ها. گويي کيارستمي با گنجاندن اين ديالوگ در فيلمش مي خواسته بگويد فرهنگ بومي و محلي کشور ما دارد از بين ميرود حتي در دور افتاده ترين دهات ها ي کشورمان. اين حرفي است که کيارستمي با ظرافت از دهان شخصيت طاهره بيان مي کند.
 
دوم آنکه در جايي ديگر از فيلم نقش کارگردان(محمد علي کشاورز) مي پرسد مرکز ايران کجاست همه ي بچه ها مي گويند رشت.گويي کيارستمي مي خواهد نشان دهد که دنياي اينجا آخرش رشت است که اينجا را پايتخت نشينان فراموش کرده اند و همين باعث شده اين ها هم پايتختشان را فراموش کنند.
 اما همانطور که در بالا هم گفتم اين اشارات در يک سکانس شعاري مي شوند. در اواسط فيلم وقتي کشاورز با يکي از اعضاي تيم بازيگري حرف مي زند،مي گويد:
"در زلزله چون راه ها خراب شد نتوانستند به زلزله زده ها کمک کنند براي همين آنهايي که ماندند رفتند کنار جاده ساکن شدند...براي همين مشکلات خيلي ها راهي شهر 12 ميليوني(تهران) مي شوند"
گويي کارگردان و فيلمنامه نويس مي خواسته به هر نحوي که شده مشکلات را روايت کند از اين رو جمله ها شبيه يک گزارش شده اند و ديالوگها کليشه اي از آب در آمده اند.
با تمام اين فراز و فرودها، فيلم "زير درختان زيتون" در مجموع فيلم قابل قبول و قوي اي از کار در آمده است.
 
فيلم   " طعم گيلاس"
 
"طعم گيلاس" داستان مردي است که تصميم به خودکشي گرفته اما دوست دارد جسدش را در زير درختي که منظره اي زيبا به کل تهران دارد دفن کنند.از همين رو با افراد مختلفي صحبت مي کند و از آنها مي خواهد بعد از آنکه مرد او را در چاله اي که خود کنده و قبل از مرگ در آن خوابيده دفن کنند. تمام کساني که او با آنها اين خواسته را مطرح مي کنند سعي مي کنند او را از اين خواسته منصرف کنند.در نهايت پيرمردي مي پذيرد.(اين پيرمرد در گذشته خودش تصميم خودکشي گرفته و مي خواسته خودش را زير يک درخت گيلاس دار بزند اما چند دانه گيلاس از درخت به صورتش مي خورد و پيرمرد به واسطه ي طعم همين گيلاس ها و کودکاني که زير درخت گيلاس مي چينند بار ديگر زيبايي هاي زندگي را حس مي کند و از تصميمش بر مي گردد.)
 مرد قرص هايش را بر مي دارد و مي رود در چاله مي خوابد،او در همين هنگام تصوير زيبايي از ماه کامل مي بيند که از لا به لاي ابرها مي گذرد و تحت تاثير زيبايي هاي زندگي قرار مي گيرد و در تصميمش مردد مي شود. در نهايت فيلمساز تصميم را به عهده ي بيننده مي گذارد که او خودش را مي کشد يا مثل پيرمرد به زندگي و زيبايي هايش باز مي گردد.
به چالش کشيدن مخاطب با سپردن انتها و سرانجام داستان به او و قضاوت نکردن نسبت به بدي يا خوبي عمل خودکشي دو فاکتوري هستند که از اين فيلم،فيلمي بي طرفانه مي سازند. فيلمي که در نهايت کور سوي اميدي در تاريکترين زندگي ها هم براي فرد قايل است،فيلمي که در آن طعم چند دانه گيلاس يا تماشاي ماه و ابرها در آسمان مي تواند يک نفر را که از زندگي بريده، باز به زندگي بازگرداند.فيلمي که اميد را براي تماشاگر زنده نگه مي دارد.
پوچي يا بيهودگي، يکي از پديده هاي محسوب مي شود که ساخته ي عصر مدرن است.اين پديده از بعد از مدرنيته در ادبيات و سينماي جهان هم نمودي واضح دارد. کيا رستمي سعي دارد تا با يادآوري زيبايي هاي محسور کننده ي جهان به انسان مدرن،او را از اين پوچي برهاند.
تمام اين ها در کنار برخوردار بودن اين فيلم از موضوعي مشخص(خودکشي) و روايتي داستاني –بر خلاف اکثر فيلم هاي کيا رستمي که فاقد يک روايت داستاني مشخص و پر رنگ اند- اين فيلم را نسبت به ديگر فيلم هاي کيارستمي براي مخاطب عام جذاب تر کند.
 فيلم   "کلوزآپ"
 کلوزآپ ماجراي مردي است که به گفته خودش به سبب علاقه زياد به سينما،مخصوصا سينماي مخملباف خودش را به يک خانواده به عنوان محسن مخملباف معرفي مي کند.از ديگر انگيزه هايي که اين شخص براي اينکار مي آورد ميل به احترام گذاشتن ديگران به او و شخصيتش،با وجود فقير بودنش است.
يک روزنامه نگار که مي خواهد اين واقعه را روايت کند در قسمت هاي ابتدايي فيلم با پا ضربه اي به يک قوطي خالي اسپري مي زند و سپس خود بدنبال آن راهي خانه هاي مردم براي گرفتن يک دستگاه ضبط صدا براي ضبط صداي متهم و تهيه ي گزارش مي شود. او درست مسيري را مي رود که اسپري با يک ضربه ي پاي خودش رفت. کيارستمي مي خواهد بگويد که تهيه گزارش براي روزنامه و کار روزنامه نگار يک حرکت پوچ است، همچون حرکت يک قوطي خالي اسپري با ضربه ي پا. چون سطحي و خالي است؛ اما يک فيلم با روايتي شبه مستند بيشتر به عمق و ريشه و علل ماجرا مي پردازد.فيلمي که خود کيارستمي با بازي خود مجرم روايت کننده آنست. يعني يک کلوزآپ واقعي از کل ماجرا،بدون قضاوت و بدون داوري.
نکته جالب ديگر درباره اين فيلم آنست که تصاوير ابتدايي فيلم همه همچون نام فيلم تصوير بسته و کلوزآپ هستند.کلوزآپ؛ همان واژه اي که متهم در دادگاهش مي گويد که با همه ي علاقه اش به سينما معني اش را نمي داند.
در انتهاي فيلم محسن مخملباف واقعي به همراه مردي که به دروغ خود را به جاي او معرفي کرده با يک دسته گل به ديدن خانواده اي که فريب مجرم را خورده اند مي روند و مرد از خانواده ي فريب خورده عذر خواهي مي کند. در نهايت فيلم با تصويري کلوزآپ از مرد فريبکار که او را خوشحال(بابت بازي در فيلم کيارستمي و ديدن مخملباف واقعي) و شرمنده(بابت فريبکاري خودش) نشان مي دهد به پايان مي رسد. 
در کلوزآپ هم کيارستمي ضمن آنکه داستاني را ارايه مي دهد به زيبايي گاه با بياني نمادين(مثل حرکت اسپري و روزنامه نگار به موازات هم) و گاه با بررسي روان شناسانه شخصيت فريبکار و گاه با جا به جايي هاي زماني و فلش بک، فيلم را براي مخاطب جذاب کرده و با وجود طرح ساده ي داستان مخاطب را پاي فيلم مي نشاند.  
 
اما اگر بخواهم به دلايل کسالت بار بودن سينماي کيارستمي بپردازم و آنچه را که در "زندگي و ديگر هيچ " نيز به آن اشاره اي مختصر داشتم بازگو کنم بايد  فيلم هاي "10"، "مشق شب " و " باد ما را خواهد برد " او را به عنوان نمونه هايي تحليل کنيم.
 فيلم           "10"
   فيلم 10 (ساخته ي عباس کيارستمي) نمونه ي خوبي است که گوياي يکي از نقدهاي وارد به سينماي اوست. اين فيلم از (10) اپيزود ساخته شده که  برش هايي است از زندگي چند نفر است.هر ده سکانس در اتومبيل زني که طلاق گرفته،دوباره ازدواج کرده و يک پسر نوجوان هم دارد فيلمبرداري شده است.
در اپيزود اول شاهد جدل همين زن با پسرش هستيم.
در اپيزود دوم خواهر همين زن، زن را دلداري مي دهد.
در اپيزود سوم پيرزني در مسير سوار ماشين مي شود و از بيماري دخترش مي گويد و همچنين مي گويد تمام زندگي اش امازاده رفتن و به آن تمسک جستن است.
در اپيزود چهارم زني روسپي سوار ماشين مي شود و مي گويد از زندگي اش راضي است چرا که به هبچ چبز وابسته نيست و خودش را در برابر زنان شوهر دار خرده فروش مي داند چون معتقد است آنها تمام خود را به شوهرشان فروخته اند و به قولي عمده فروشند.
در اپيزود پنجم نقش اصلي زن ، زني ديگر را سوار ماشين مي کند و در بين راه ضمن گفت وگويي متوجه مي شود که او دوست دارد با کسي ازدواج کند اما طرف مقابلش نسبت به ازدواج با او مردد است و او هم هر روز به امامزاده مي آيد تا دعا کند عروسيشان سر بگيرد؛او به نحوي به يک رابطه وابسته شده است. خود زن نقش اصلي هم آنچناني که مي گويد براي تسکين عذاب وجداني که نسبت به پسرش دارد دو روز است که به امامزاده مي رود.جالب آنکه هر دو زن به دعا کردن اعتقادي ندارند و تنها چون در آنجا آرام مي شوند به امامزاده مي روند و دعا مي کنند.
در اپيزود ششم بار ديگر زن پسرش را سوار مي کند اما اينبار آرامتر و مهربانانه تر با او برخورد مي کند و کودک هم در نتيجه رفتار آرامتري دارد.در بين حرف هاي پسر، زن مي فهمد که شوهر سابقش گرچه پسر را از ديدن کانال هاي غير اخلاقي ماهواره منع مي کند اما خودش شب ها همين فيلم ها را مي بيند.
در اپيزود هفتم زني ديگر سوار ماشين زن نقش اصلي مي شود که مردش پس از هفت سال رابطه او را ترک کرده و از اين بايت ناراحت است و دايم گريه مي کند.او نيز به نوعي به اين مرد وابسته بوده و از اينکه مردش او را ترک کرده عذاب مي کشد.
در اپيزود هشتم باز پسرش را سوار مي کند و به او مي گويد که قرار شده او را به پدرش بسپارد.گرچه پسر مستقيما چيزي نمي گويد اما از بي مهري مادر رنجيده ميشود و دايم با او در طول مسير مشاجره مي کند.
در اپيزود نهم زني که يکبار دم امامزاده سوار ماشين نقش اصلي شده بود باز هم سوار ماشين مي شود و مي گويد که طرفش به او گفته کس ديگري را مي خواهد؛ او هم موهايش را تراشيده و هر چند سعي مي کند ناراحتي اش را پنهان کند اشک از چشمانش جاري مي شود.گويي کيارستمي مي خواسته تاثير مخرب وابستگي در هنگام جدايي را در اين اپيزود با شدت بيشتري نشان دهد.
در اپيزود دهم(اپيزود آخر) پسر مثل تمام اپيزود هاي قبلي که در فيلم بوده از مادر مي خواهد او را به خانه ي مادر بزرگ ببرد چون دوست ندارد با نا پدري اش روبه رو شود اما بعد از تمام مکالمات قبلي و حرف هايي که در اپيزود هاي قبلي گفته و شنيده گويي زن با مساله وابستگي به فرزندش کنار آمده و بدون مشاجره حرف پسرش را مي پذيرد.
 گويي کيارستمي مي خواهد با اين 10 اپيزود وابسته بودن را در انسان ها نشان دهد و بگويد که همه ي آدم ها تمايل دارند که به چيزي وابسته شده و به آن تمسک جويند. آنچه که شخصيت اصلي در سکانس آخر در نهايت از آن رهايي مي يابد.
 در کتاب نوعي نگاه دري رضاي از قول عباس کيارستمي مي نويسد: "تماشاگر بر روي صندلي سينما  و در تاريکي سالن سينما، با هر تواني تبديل مي شود به يک طفل معصوم و هيچ پديده اي قدرت جادويي بازي نور و تاريکي را ندارد تماشاگر را مي شود کاملا تحت تاثير قرار داد،اين موقعيت شبيه جيب بري است ما در تاريکي سينما با مغلوب کردن عقل بري مي کنيم."
 
کسالت بار بودن فيلم هاي کيارستمي براي مخاطب عام به اين دليل نيست که احساسات مخاطب را تحريک نمي کند؛بلکه بخاطر آنست که اتفاقات و شخصيت ها در فيلم با يک روايت داستاني پررنگ و ادبي به هم پيوند نخورده اند.مثلا در فيلم "(10)" فيلم از ده اپيزود ساخته شده که يک روايت داستاني معمول ندارد و فيلمنامه فاقد کشش داستاني و تکنيک هايي است که فيلمنامه نويس به کمک آن بينده را جذب مي کند.نه جا به جايي زماني در روايت صورت مي گيرد و نه به سوال هايي که در طول فيلم براي تماشاگر ايجاد شده پاسخ مشخص و روشني داده مي شود.
 کيا رستمي آنطور که خودش مي گويد براي فيلم هايش فيلمنامه ي مشخصي ندارد، يک طرح کلي دو يا سه صفحه اي دارد بعد بر اساس زندگي شخصي بازيگراني که عموما مردم عادي اند طرحي را پي مي ريزد. در حقيقت آنچه که فيلم را براي مخاطب (به ويژه مخاطب عام) کسل کننده مي کند،همين فيلمنامه نداشتن است-که البته نقطه قوتش هم در همين است چون بازيگران زندگي عادي خود را در فيلم بازي مي کنند و فيلم تصنعي نمي شود-.
در فيلم 10 کيارستمي چند برش از زندگي چند نفر را نشان مي دهد که اين روايت ها هر يک روايت مجزا و جداگانه اي است که نمي تواند وحدت داستاني يکپارچه اي براي فيلم ايجاد کند. برخي بر اين نظرند که اين وحدت در درون انساني و دغدغه هاي شخصيت هاي فيلم است اما اين توضيح نيز پذيرفته نيست چرا که همه انسان ها درون،شخصيت ها و دغدغه هايي کم و بيش مشابهي دارند:زندگي،عشق، مرگ و مشتقات آنها-آنچه که در طول تاريخ ادبيات وسينما هر نويسنده و فيلمسازي به نحوي به آنها پرداخته  است – آنچه يک فيلم را براي مخاطب عام جذاب مي کند اين است که اين دغدغه ها در قالبي يکپارچه و داستاني و با اصول يک روايت داستاني توسط فيلمساز و فيلمنامه نويس به يکديگر پيوند بخورند و ذهن او را به فکر کردن وا دارند و به چالش بکشند.آنچه که کيارستمي در اکثر فيلم هايش آن را به انجام نرسانده و شايد بتوان در اين ميان "خانه ي دوست کجاست؟" و "زير درختان زيتون" را ار معدود تجربه هاي موفق او دانست.اين ويژگي کسالت بار بودن فيلم(براي مخاطب عام) به سبب نداشتن روايت داستاني همانطور که در بحث فيلم"زندگي و ديگر هيچ"نيز اشاره کردم در سينماي کيارستمي وارد وجود دارد.
  اگر قرار باشد که مخاطب معمولي سينما، صرفا برشي از زندگي را ببيند مي تواند يک فيلم مستند تماشا کند،اگر بخواهد هم از چگونگي مشکلات زندگي آگاهي يابد مي تواند يک مقاله ي اجتماعي يا روان شناسانه بخواند اما مخاطب سينما و کسي که پاي يک فيلم مي نشيند توقع دارد زندگي را در قالبي داستاني ببيند تا برايش کشش و جاذبه داشته باشد.
براي آنکه مساله روشنتر شود چند مثال از ادبيات داستاني مي آورم.در ادبيات داستاني کلاسيک "تولستوي" يکي از تاثيرگذارترين نويسنده ها است. او "جنگ و صلح" را با بيش از صد شخصيت ساخته است که هر يک شخصيتي جداگانه دارند با نوع نگاه خاص خود به زندگي و با نگرشها،باورها و عقايد و رفتارهاي خاص خود.اما در عين حال تولستوي از همه ي اين شخصيت ها براي بيان يک مفهوم مشخص و در جريان روايتي يکپارچه مدد جسته است طوري که تمام شخصيت ها با وجود تفاوت هاي فردي در خدمت يک کل گرد هم آمده اند و داستاني پر کشش را ساخته اند که مفاهيم مورد نظر نويسنده را منتقل مي کند.يعني نه شکل و فرم فداي محتوا شده و نه محتوا به فرم خللي وارد کرده است. اگر چه فرم و محتواي فيلم هاي کيارستمي با هم همخواني دارند اما در خصوص روايت داستاني به خصوص در دو فيلم مورد اشاره در داستان بسيار کمرنگتر است.
 
فيلم  "مشق شب"
 اين نبود روايت داستاني و کسالت بار بودن فيلم، در فيلم "مشق شب"(ساخته ي کيارستمي) حتي بيش از فيلم"10" و فيلم "زندگي و ديگر هيچ "  وجود دارد اما از آنجايي که خود فيلمساز در ابتداي فيلم مي گويد:
  "(مشق شب) فيلمنامه ندارد فيلم نيست تحقيقي مصور است درباره ي تکاليف شب بچه ها." از نقد نوشتن و توضيح بيشتر درباره ي اين فيلم اجتناب مي کنم.
 البته اگر "مشق شب" را يک فيلم مستند در نظر بگيريم بايد گفت اين فيلم، نا مناسب بودن ساختار آموزشي کشور، تاثير جنگ روي کودکان،رفتار خشونت آميز والدين و بسياري نکات ديگر را به خوبي نشان داده است.
 
 فيلم   "باد ما را خواهد برد"
 اين فيلم روايت گروهي خبرنگار است که به سرپرستي  شخصيت اصلي فيلم(مهندس) براي تهيه ي گزارشي درباره ي شيوه هاي عزاداري سنتي کردها به دهاتي در نزديکي کرمانشاه سفر مي کنند. آن ها منتظرند که پيرمردي که نزديک صد سال دارد و حالش وخيم است بميرد و آنها از مراسم گزارشي تهيه کنند اما حال پيرمرد رو به بهبودي مي گذارد و آنها با چالش مواجه مي شوند.در نهايت دوستان مهندس او را رها مي کنند و به تهران باز مي گردند که پيرمرد مي ميرد.
در طول فيلم هر وقت مهندس(شخصيت اصلي) مي خواهد يک بيت شعر بخواند و اظهار فضل کند يکي از اهالي ده او را غافلگير مي کند و آن شعر يا مثل را از حفظ مي خواند.در ابتداي فيلم پسرکي نيم بيت دوم شعري را که مهندس مي خواند مي گويد و در اواسط فيلم هم مرد چاه کن داستان فرهاد را که مهندس از او مي پرسد به خوبي مي داند و مهندس به شوخي ميگويد "تو هم اهل دلي". گويي کيارستمي مي خواهد بگويد اين مردم شايد به ظاهر نسبت به شهري ها ساده تر و نادانتر باشند اما اهل دلند و احساسات و قلب قوي و پخته اي دارند.
در اواخر فيلم پزشک هلال احمر به مهندس مي گويد کسي که آن دنيا نرفته ببيند بهتر از اين دنيا باشد پس بايد اين دمي را که هستيم از زندگي لذت ببريم و بعد شعري از خيام مي خواند
گويند بهشت صور با حور خوش است
من مي گويم که آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
کاواز دهل شنيدن از دور خوش است
مهندس که تحت تاثير اين وقايع،زيبايي هاي ده و طبيعت و سخنان پزشک و اهالي اهل دل ده قرار گرفته پس از مرگ پيرمرد تکه استخوان مرده اي را که از درون چاهي پيدا کرده به آب مي اندازد  و خود مي رود تا شايد دمي در اين دنيا لذت ببرد از دنيا و زيبايي هايش تا او هم برود.مثل همه ي ما که بايد برويم اما اين بودنمان و زيبايي اطرافمان است که نبايد از ياد ببريم چرا که باد ما را با خود خواهد برد و روزي مي ميريم. آنچه که کيارستمي در فيلم سعي دارد به مخاطب خود بگويد.
 چند عامل دست به دست هم داده اند تا اين فيلم را به فيلمي يکنواخت و کسالت بار به ويژه براي مخاطب عادي سينما تبديل کنند.
عامل اول خطي بودن داستان آن است.هيچ جا به جايي زماني در طول فيلم رخ نمي دهد و فيلم صرفا به صورت خطي از يک نقطه شروع مي شود و در نقطه ي ديگر پايان مي پذيرد.
عامل دوم اين است که اگرچه موضوع اصلي فيلم تهيه ي گزارش از شيوه هاي عزاداري فيلم است اما فيلمساز گويي موضوع اصلي روايتش را در طول فيلم فراموش کرده و به موضوعات ديگر مي پردازد و تنها در انتهاي فيلم است که به موضوع اصلي باز مي گردد و همين روايت داستاني فيلم را بخصوص در اواسط فيلم براي بيننده کسالت بار مي کند و بيننده دليلي نمي بيند که بخواهد به موضوعات فرعي نسبت به داستان فيلم-هر چند اين موضوعات فرعي جالب باشند- توجه کند.
سومين و آخرين عاملي که فيلم را يکنواخت کرده است را هم بايد در روند بسيار کند روي دادن وقايع و اتفاقات داستان دانست که خواه نا خواه هر فيلمي را خسته کننده مي کند.
 
 جمع بندي
خود کيارستمي مي گويد:
"اصولا به سينماي بدون داستان اعتقادي ندارم و فکر مي کنم سينماي بي داستان وجود خارجي ندارد،به سينماي داستان گوي ادبي هم اعتقادي ندارم،اما باور ندارم که سينمايي بتواند وجود داشته باشد و داستان هم تعريف نکند،اکثر فيلم ها داستان ها را به شکل ادبي بيان مي کنند که مي شود به آنها گفت رمان مصور يا ادبيات تصويري،ولي وقتي داستاني از دل تصوير بيرون مي آيد و شکل روايي ادبي ندارد تماشاچي در شکل دادن به اين داستان نقش پيدا مي کند و داستان شخصي خودش را مي سازد،من حتي فکر مي کنم که يک عکس مجرد هم داستان گو است؛وقتي تماشاچي در برابر يک عکس در نمايشگاه ايستاده است او ناخودآگاه دارد داستان آن عکس را کشف يا خلق مي کند."
اينطور که کيارستمي مي گويد او به آنچه که "ادبيات تصويري" يا "رمان مصور" آنرا مي نامد،اعتقادي ندارد؛ پس اين فيلمساز در هنگام ساخت فيلم -حداقل با روايتش- دغدغه ي قابل فهم بودن ويا ديده شدن فيلمش توسط مخاطب عام را ندارد. اما نبايد اين را ناديده گرفت که
به هر رو کيا رستمي و طرفدارنش هم دنيا را از دريچه ي خودشان مي بينند،دنيايي که شايد براي شخص من و يا مخاطب عام کسل کننده باشد اما براي آنها سرشار از شگفتي،آفرينش و زيبايي است.
 يادداشتي از نادر نينوايي.
 

نام نظردهنده:
پست الکترونیک:
متن نظر: *
نظرات شما:
1

سایر مقاله های ارسالی:
15 ارديبهشت 1392 هنري تاثير مشروطه بر ادبيات ايران /نگاهي به نثر و نظم فارسي پس از مشروطه
14 ارديبهشت 1392 اجتماعي به گرد بودن زمين شک کنيم؟/ زمين بازي اقتصاد مسطح شده است
29 مهر 1391 فرهنگي مطالعه تطبيقي پست مدرنيته در ايران و غرب
28 مهر 1391 سياسي نگاهي دوباره به تحولات جهان عرب
12 آذر 1390 اجتماعي وقتي کارگران ربات مي شوند
8 آذر 1390 فرهنگي پلوراليسم ديني از منظر سروش
6 آذر 1390 اجتماعي از شادمان تا انقلاب با چشمان کاملا بسته
12 مهر 1390 خواندني ها رابطه ي راننده تاکسي تلفني با تابلوي گل هاي آفتابگردان ونگوک
21 اسفند 1389 اجتماعي از ازدواج موقت تا روابط نامشروع؛ دو روي يک سکه
7 اسفند 1389 فرهنگي نگاهي نقادانه به بازارچه فرهنگسراي رازي
4 دي 1389 انديشه تاثير مدرنيته بر آثار صادق هدايت در نگاه دكتر كاتوزيان
28 شهريور 1389 سياسي ايران و مدرنيزاسيون
21 شهريور 1389 فرهنگي خانواده ايراني و اين بيست سال/يادداشتي به بهانه عيد فطر
17 شهريور 1389 فرهنگي نيمه گم شده عشق يا خرافه.../نگاهي به خواستگاه افسانه نيمه گم شده
13 شهريور 1389 هنري مردي از آن سوي فاصله ها / در ياد بود سهراب سپهري
5 شهريور 1389 علمي پست مدرنيته چيست؟
19 مرداد 1389 هنري تاثير سبک هنري باروک بر ادبيات
30 تير 1389 انديشه ويتگنشتاين و فلسفه تحليلي
27 تير 1389 اجتماعي دستاني که به شيشه ها کوفته مي شوند/گزارشي درباره کودکان خياباني
17 تير 1389 فرهنگي حافظ روح کالبد ايراني
1 2
Copyright © 2004-2008 Arya Youth Analysts Clup, All rights reserved.